|
فکريات |
|
یکشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٥ تا بعد...
به نام خدا.سلام. خودشان اینطور اقتضا کردند.مدتی می روم دیار دیگر بلکه وضع به روز شدن مطالب وبلاگم بهتر شود...به امید آنکه خانه آباد شود. چهارشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٥ به نام خدا. دوشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٥ ۳۲۲ ناراحتی.
به نام خدا.سلام. امتحانات فشار آورده است.بچه ها در حال جریدن هستند.کیف سامسونیت مهدی ... رمزش خیلی دوست داشتنی است....پلاک خونه رو چی کار می خوای بکنی؟...مثل این قدیمیا هستند ۱۳ رو می نویسن ۱۲+۱...حیف.اذیت کردن امین هم تکراری شد.امین من به فکر یه هم خونه ای جدید هستم.می تونی برای خودت به فکر خونه باشی...نمیشه دیگه...صادقم بالاخره چشم به راه داره.منتظر داره.هنوز یه اجارش رو هم نداده...قربونتون کاری ندارید؟من برم خودمو توی تشت حموم غرق کنم...خب بچه ها درس می خوانیم. شنیده ام که قرار است پرشین بلاگ رو می خواهند شناسنامه ای کنند.خوشم نمی آید برایشان سر به فرود آورم.ولی با این حال به قول دوستی باید همیشه به حداقل ها خوشحال بود و اکتفا یافت.ببینیم با این اوضاع ناجوری که برایمان پرشین بلاگ خوب سرویس نمی دهد و نوشته ها را یک هفته به یک هفته هم به روز نمی یابد و این بازی های هر روزه و هرروزه تاب تحملم زیاد باشد...دعا کنید.خلاصه من به این وبلاگ عشق می ورزم. جمعه ٢٢ دی ،۱۳۸٥ سيصد و بيست و يک اصلاح گر...خاتمی عزیز.
دوشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٥ سيصد و بيست.
به نام خداوند شادی. سلام. ساعت ۱۲:۲۰ است.همخانه ایم آمده می گوید صادق یه خبر خوب.برنامه های تلوزیون تمام شد.کانال یک آخوند بود.کانال دو فیلم هونگ کونگ مال دههء هفتاد.کانال سه باز یه آخوند بود.کانال چهار یه حاج آقا بود.کانال پنج و شش تعطیل بود.کانال هفت شبکهء قرآن بود.کانال هشت هم اخبار انگلیسی.بمب گذاری بغداد رو داشت نشون میداد...می دونی از چی زورم می گیره.خب عرضه ندارید برنامه پخش کنید حداقل بازی ها رو پخش می کردید.امروز بازی بارسلون بود... و من مانده ام که انسان تا چه حد می تواند انحصاراْ همه چیز را در ید خود و برای خود بداند و بخواهد، حتی اگر واقعاْ جز چیزهایی برای پیرمردها چیز دیگری نداشته باشد.انسان تا چه حد می تواند در تفکر و عقیدهء خود مسخ شده و یخ زده باشد که نتواند چنین مسئلهء ساده ای را هم ببیند و انصاف بدهد. ----------------------------------------------------------------------------- شما خدای خود را در چه چیز یافتید؟چه چیز را اگر قرار باشد، می توانید به عنوان مهمترین عامل در یافتن خدا نام ببرید.دفعهء بعد اگر خدا بخواهد من جواب خودم را می گویم. یکشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٥ سيصد و نانزده.
به نام خدا.سلام... شیطان بعد بد آفرینش. صورت حقیقت مجرد از سیرت آن است.همانطور که دو نفر ممکن است از یک حقیقت دو اصل کاملاْ متضاد را حتی برداشت کنند. از فلسفهء مادیت راه به جایی نبری...گر راهبری خواهی و سعییی نبری(اقبال) ایمان آورندگان نخستین.(شعرا:۵۱) هر چیزی هم جسم دارد و هم روح.رستگاری و دین مندی نیز هم جسم دارد و هم روح.جسمش تفکر و نظم شناسی طبیعت و علم آموزی و آموختن زبان طبیعت است و روحش تعبد و زهدانیت است و تجهیز عقل. جمعه ۱٥ دی ،۱۳۸٥ همين حدودها.
جمعه ۸ دی ،۱۳۸٥ سيصد و هفده حلقه درون.
به نام خدا.سلام. خدا در درون توست و تو را صدا می کند.خدا در درون توست و با صدایی رسا و واضح با تو از چیستی ها حرف می زند.با تو از رازهای پیدایی که پنهانشان می دانی حرف می زند.خدا در درون توست و با تو حرف می زند.این را جدی می گویم.منظورم دقیقاْ داخل شکمت است.نگاه کن...خدا در درون هر انسانی می گوید که او چیست.چه چیستی ای دارد.چگونه وجودی دارد. راهش را چطور پیدا کند.در واقع خدا در درون هر انسانی صداییست که او اگر با چشم فکر و توجه به علامات و آیات(آیهء ۳۴ سورهء احزاب) به درون وجود خود نگاه کند به وضوح این صدا را می شنود.می شنود که برای کدام بودن آفریده شده، برای کدام نوع زندگی و برای کدام تعریف از هستی و از خود آفریده شده. تا بتواند تمام تمام اعمال خود را حول آن محور مشغول کند و مبادا اسیر رب هایی شود که از او وجودی غیر از وجود خودش را نشان می دهند.
(سرما خورده ام.انسان وقتی سرما می خورد چقدر دلش برای مامانش بی قراری می کند.) سهشنبه ٥ دی ،۱۳۸٥ صد و شانزده بار سلامتی.
به نام خدا.سلامت. نشانهء سلامت این است که انسان متوجه خودش نباشد.(دکتر الهی قمشه ای) یکشنبه ۳ دی ،۱۳۸٥ صد و پانردهمين خورده پاره.
به نام خدا.سلام. 1-برای انجام هر تغییر کوچکی باید شخصیت را عوض کرد.در واقع ماهیت خود انسان عوض می شود. 2-از این به بعد از همان اول و ابتدای شروع هر کاری در زندگی، از همان اول انجام دادن واجبات و امور اصلی مسئله را به خود یادآوری کن و شروع به انجام دادنشان کن.همیشه امور اصلی در اواخر کار به یاد می افتند.زمانی که دیگر شرایط جدید، جدید بودن خود را از دست می دهد. 3-تا آخر عمر یا تا مدت زیادی باید احصیل کرد.باید خود را خوب شناخت. چهارشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٥ ۳۱۴.
به نام خدا.سلام. زندگی آن چیزی نیست که زیسته ایم.بلکه آن چیزیست که به یادش می آوریم تا روایتش کنیم.«گابریل گارسیا مارکز» «ان الحیات عقیدة و الجهاد.« امام حسین (ع)» واقعاْ هم وقتی فکرش را می کنیم می بینیم زمان آن چیزی نیست که زمان در بین ما نام گرفته و معیار شمارشش ساعت است.بلکه زمان حقیقی آنی است که جهان آفرینش در طی آن و در گذر آن دچار تغییر و اصلاح می شود. و در مورد ما نیز زمان به همین معناست.مدت زمان مفیدی که صرف تغییر و رشدمان شده است.صرف نکته گیری و طی مسافت عمودیمان شده است.نه طی مسافت افقی.آن یک زمان دیگر است.بگذارید اسمش را بگذاریم زمان پریم.این در واقع زمان پریم است که همهء ما را متوهم خود می کند تا از زمان حقیقی جا بمانیم و در اعظم حیاتمان به صورت عروسکهایی مسخ شده و بی حرکت فقط تنفس می کنیم. زمان حقیقی زیبا تر از همهء مفاهیم این دنیاست.زیباترین چیزی که می توان تصورش کرد و دیدش و لمسش کرد.مادامی که ما در خوابیم و پلکهایمان بسته است دچار و مشمول گذر زمان و همراه قافلهء زمان به حساب نمی آییم...و آن آخر به تغییراتی که ما بر خود علاوه کرده ایم جایزه می دهند نه به دقایق ما. سهشنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٥ ۳۱۳ تا دکتر.
به نام خدا. غیر از ترس، پول، پست، آزادی فساد و لذتُ و اسارت اندیشه و ایمان و مسئولیت، یعنی« آزادی اسارت» و «اسارت آزادی»، ماشین استحمار جدید نیز به کار افتاد تا درونها را بپوسانند و کانون های اصلی و حقیقی ایمان و انقلاب را و پایگاه های واقعی نهضت را و اسلام را بمباران کنند و ویران سازند و با رخنهء هوشیارانه در آن فلج سازند: قلب ها را و دماغ ها را. «حسین وارث آدم؛ دکتر شریعتی» جمعه ٢٤ آذر ،۱۳۸٥ ۳۱۲.
به نام خدا.سلام. این را تازگی دریافته ام: خودت را از خودت خالی کن. اهمیت زیادی دارد. پنجشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٥ ۳۱۱ خيانت.
به نام خدا.سلام. می دانی بد ترین گناه چیست؟به نظرت بد ترین گناه چیست؟بیشترین چیزی که خدا را عصبانی می کند و او از آن بدش می آید و مرتکبش را مورد بدترین عقوبت قرار می دهد چیست؟ به نظر من بد ترین گناه و بزرگترین گناه ظلم است.ظلم به معنی احاطه بر برخورداری دیگری.ظلم به معنای تحمیل خود بر دیگری.در واقع ظلم به نظرم نوع مستقیمی از شرک است.چرا که در ظلم تو مرتکب کار بدی می شوی.تو خود را بر ارادهء دیگری و ادارهء امور دیگری و تصمیم گیری به جای دیگری سوار کرده ای و بخشی یا همهء زندگی او را به دست خود گرفته ای، و جزا و پاداش او را از دست طبیعت (آن قسمت این دنیایی و ظاهری سیستم جزا و پاداش) در آورده ای و در اختیار خود گرفته ای، و تقسیم رزق و رفاه و شادی و کیفیت زندگی را از حالت طبیعی که خود مسئول پر حکمت و کامل و بزرگی دارد و از طریق او این همه انجام می شود، به در آورده ای.نه اینکه این عمل تو موجب نقض قدرت و حکمت خدا باشد که او و دایرهء کون و مکان مباحث مربوط به او از این حرفها به در است.بلکه تو فقط آن مجاری طبیعی ای که خداوند برای انجام شدن امور در اختیار اختیار انسانها قرار داده بوده را تغییر داده ای.تو مانع شده ای این مسیر حرکت عادی خود را داشته باشد.و این بزرگترین نوع خدا به خود نسبت دادنی است که می تواند از کسی سر زند.که می تواند بدون سر و صدا و بدون اعلام و فریاد، و حتی شاید بدون اینکه خودت هم بدانی و یا حتی بی هواتر از آن، در عین اینکه تو خیال می کنی در حال انجام ماموریتی از سوی خدا هستی و دقیقاً کارهایی را انجام می دهی که مورد پسند خداست و موجب رضای خداست و موجب بسط بیشتر حکم خدا و حرف خدا و حق خدا و قانون خداست، انجام پذیرد. فکر می کنم بیشترین کاری که اعصاب خدا را نعوذ بالله خورد می کند و موجب متعصب شدن او نسبت به خلایقش می شود پا روی دم این خلایق گذاردن است.اینکه تو کاری کنی که کار آنها گیر تو باشد تا گیر خدا.کاری کنی که فکر آنها پیش تو افتد تا پیش خدا و راه خدا و معنی خدا.فکر می کنم خدا از این مورد خیلی بدش می آید که کسی خود را جای او بگذارد، نه آن هم از این بابت که خود را جای او گذاشته، که این برای خدا تبسمی بیش نیست.از این بابت که باعث آزردگی ناخودآگاه یا خودآگاه بندگان و آفریدگان عزیز او شده.از این بابت که از این نیم مثقال قدرتی که به تو داده این قدر افتضاح استفاده کنی و آن را در جهتی کاملا و دقیقاً عکس جهتی که باید،به کار می بری.این کار خیلی بدیست.این که ما انسانها خود را ماموران خدا بدانیم و بدین جهت و از این مجرا مجرای خدا را از جانب خود به سوی خلق بگشاییم.این بد ترین گناه است.خدایا اعتقادات عجب حاشیهء شومی دارند.خدایا خودت عقیده ام را از دست عقده ام نجات بده. یکشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٥ ۳۱۰...زود
به نام خدا.سلام. کار من زندگی من است.(شرلوک هلمز) و شیطان کارهایشان را بیاراست. و از راه بازشان داشت.با اینکه بینا بودند.(عنکبوت؛۵۲) از فلسفهء مادیت راه به جایی نبری گر راه بری خواهی و سعی ای نبری (اقبال) انسانی دارای اختیار می شود که بالاترین هدفش دچار جبر الهی کردن خود باشد.کاری که با آگاهی به تمایلات خدا و قوانین برآورده کنندهء این تمایلات صورت می پذیرد.
خانه |
آرشيو پست الكترونيك | |||||